تبليغاتX
:***:::بیایید عشق را معنا دهیم:::***:

:***:::بیایید عشق را معنا دهیم:::***:

سلام دوستاي خوبم

 

ببخشيد يه مدت نبودم تا بعد امتحاناتم هم نميتونم بيام

 

 

ممنون از لطف همه تون

 

برام دعا كنيد خيلي زياد

 

 

 

تا ماه اينده درود و دوصد بدرود

نوشته شده توسط آزیتا در یکشنبه 5 خرداد1387 ساعت 12:42 | لینک ثابت |

سلام دوستای گلم

این ترانه رو میزارم برا اونی که دوسش دارم

کاش بفهمه. ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

بیا بیا پیشم که تو رو میخوام یه دنیا

نکنه که یه روزی منو بذاری تنها

میمیره بی تو این دل و عشق و روزگار

بیا که من تو را از خدا میخوام همیشه

این دل من برای تو یه دنیا آتیشه

بیا بیا جون بده به این خاک و ریشه

بده دستتو توی دستای سرد من

دوستت دارم تویی حرف آخر دل من

هستی همیشه همه چیز و همه ی عشق من

بیا بیا بمونیم با هم عمری دوباره

تو آسمونم تو هستی تنها ستاره

این دل من تو را از ته دل دوستت داره

نوشته شده توسط آزیتا در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387 ساعت 14:25 | لینک ثابت |

                       

زندگي
زندگي خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و بهار و آبي و ساده و رقص و صبح و چشم و كام و حال و رود و جوي و گل و رنگ و مست و اشك و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطيف و دل آويز و طراوت و زيبا و لبخند و در آخر زندگي زندگي است.
اگر زندگي خدا نيست پس چرا فقط خدا هست؟!
اگر زندگي شعر نيست پس چرا هوهوي بادش ياهوي رند خرابات است؟!
اگر زندگي مهر نيست پس چرا كبوتر با كبوتر باز با باز كند پرواز؟!
اگر زندگي عشق نيست پس چرا ستاره ها باز چشمك مي زنند؟!
اگر زندگي بوسه نيست پس چرا زاغان مرغان عشق نشدند؟!
اگر زندگي آغوش نيست پس چرا نسيم در تن برگ اين گونه مي پيچد؟!
اگر زندگي آهنگ نيست پس چرا صداي جغد و كلاغش نواي پائيز و خرابه دارد؟!
اگر زندگي شور نيست پس چرا شبهايش اينقدر پر درد و حال است؟!
اگر زندگي سوز نيست پس چرا شمع بايد بسوز و بسازد و بگريد و بخندد؟!
اگر زندگي ناز نيست پس چرا مَهْوشاني كه هَوي مهتابند اينقدر كرشمه دارند؟!
اگر زندگي ساز نيست پس چرا همه آهنگ ماندن را خوب مي نوازند؟!
اگر زندگي بهار نيست پس چرا صداي پرندگان را در برگ ريز خزان هم مي شود شنيد؟!
اگر زندگي آبي نيست پس چرا چشم ماه رخان، رنگ دريا و آسمان دارد؟!
اگر زندگي ساده نيست پس چرا همه در خواب اينقدر بي نقشند؟!
اگر زندگي رقص نيست پس چرا پروانه ها تنها فصل عمر را مي رقصند؟!
اگر زندگي صبح نيست پس چرا هر طلوع زندگي آغاز مي شود؟!
اگر زندگي چشم نيست پس چرا نور اينقدر مي رقصد؟!
اگر زندگي كام نيست پس چرا عسل اينقدر شيرين است؟!
اگر زندگي حال نيست پس چرا غروب اصلا خواستني نيست؟!
اگر زندگي رود نيست پس چرا فصلِ خشك، بهار كركس است؟!
اگر زندگي جوي نيست پس چرا زمزمه اش اينقدر شنيدني است؟!
اگر زندگي گل نيست پس چرا اشكِ گل، آئين عزا است؟!
اگر زندگي رنگ نيست پس چرا خاكستري، تنها، رنگ خاكستر است؟!
اگر زندگي مست نيست پس چرا اينقدر پاسبان بر هر كوي و برزن است؟!
اگر زندگي اشك نيست پس چرا آسمان كه مي گريد زمين مي خندد؟!
اگر زندگي صفا نيست پس چرا بي صفا زندگي نيست؟!
اگر زندگي لرز نيست پس چرا اينقدر ماه در بركه مي لرزد؟!
اگر زندگي خوب نيست پس چرا خفاشها تنها در غارند؟!
اگر زندگي زنده نيست پس چرا بوته رز هميشه گل مي كند؟!
اگر زندگي صاف نيست پس چرا گورستانش مه آلود است؟!
اگر زندگي شراب نيست پس چرا اين همه مست، زنده اند؟!
اگر زندگي خواب نيست پس چرا مرگ، مردمان را بيدار مي كند؟!
اگر زندگي نوش نيست پس چرا نيش اينقدر سوز دارد؟!
اگر زندگي شاد نيست پس چرا حيوان نمي خندد؟!
اگر زندگي گنج نيست پس چرا مردن اينقدر سخت است؟!
اگر زندگي نيايش نيست پس چرا بي نيايش كسي زنده نيست؟!
اگر زندگي جاده نيست پس چرا مرده ها در حاشيه دفنند؟!
اگر زندگي ماه نيست پس چرا بي ماه، ماه و سالي نيست؟!
اگر زندگي روز نيست پس چرا هر روز زندگي نو مي شود؟!
اگر زندگي وفا نيست پس چرا هيچ كس بي وفا شِكَّرين نيست؟!
اگر زندگي سخا نيست پس چرا آسمان كه مي بارد زمين مي رويد؟!
اگر زندگي لطيف نيست پس چرا خار، سبز و خشكش يكي است؟!
اگر زندگي دل آويز نيست پس چرا دل، به غير او آويز نيست؟!
اگر زندگي طروات نيست پس چرا مگسان، تخم، بر مردار مي نهند؟!
اگر زندگي زيبا نيست پس چرا مرده ها اينقدر زشتند؟!
اگر زندگي لبخند نيست پس چرا به وقت مرگ لبخند نيست؟!
اگر زندگي نور نيست پس چرا شبهاي سياهش انگار زندگي نيست؟!
اگر زندگي جور نيست پس چرا "هر روز دريغ از ديروز" دروغ نيست؟!
اگر زندگي زندگي نيست پس چرا هيچ چيز در توصيف زندگي بهتر از زندگي نيست؟!
آري، زندگي خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و بهار و آبي و ساده و رقص و صبح و چشم و كام و حال و رود و جوي و گل و رنگ و مست و اشك و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطيف و دل آويز و طراوت و زيبا و لبخند و نور و جور و در آخر زندگي زندگي است.

 

نوشته شده توسط آزیتا در سه شنبه 3 اردیبهشت1387 ساعت 17:29 | لینک ثابت |

روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

 

تقديم به اميد زندگاني ام، تقديم به شکوه شب و شکوه مهتاب، تقديم به اشکهاي سوزان روي کوه گونه هايت، تقديم به خنده هاي دلنشينت و نگاه هاي پنهانت .
تقديم به تو اي خيال من.........
اي آسمان قلبم و اي سرچشمه ي الهام من.........
تقديم به تو اي محبوب ترين قلبم.......
تقديم به تو که يادت از فکر من، عشقت در قلب من و نگاهت هميشه در ذهن من ماندگار و عطر مهربانيت هميشه در وجودم جاريست.
ميداني که طاقت دوري از تو را ندارم ولي جدايي با تو را دوست دارم.
مي داني چرا؟
چون با اينکه جدايي از تو بسي برايم دشوار است ولي در عين حال دلپذير هم هست، زيرا به خاطر تو دلتنگي به سراغم مي آيد.
پس بدان که دل تنگي ها هم بخاطر تو دوست دارم و تو از حال من خبر نداري.
بنابراين:
هر که مي خواهد من و تو ما نشويم مرگش باد و خانه اش ويران.
اي عشق من ، اي عزيزترينم:
چه خوب شد که به دنيا آمدي و چه خوب شد که دنياي من شدي .
پس:
براي من بمان و بدان که هيچ چيز با ارزشتر از عشق نيست و بزرگترين ويژگي عشق بخشايش است.
بنابراين:
قلبم را که لبريز از عشق است به تو تقديم مي کنم و سوگند مي خورم که تا ابد :
عاشقانه دوستت بدارم

 

نوشته شده توسط آزیتا در شنبه 24 فروردین1387 ساعت 15:12 | لینک ثابت |


چنين گفت زرتشت:...عاشق عاشقي باش و دوست داشتن را دوست بدار. از تنفر متنفر باش، به مهرباني مهر بورز، با آشتي آشتي كن و از جدايي جدا باش

____
در زندگي بارون نباش كه فكر كنند با منت خودتو به شيشه مي كوبي ، ابر باش تا منتظرت باشن كه بباري

____

تمام حجم قفس را شناختيم
بس است...
بيا به آسمان هم سري بزنيم
____
پس در اين ميانه من
از چه حرف مي زنم؟
درد، حرف من نيست.
درد، نام ديگر من است.
من چگونه خويش را صدا کنم؟!
____
توي آسمون دنيا هر کسي ستاره داره چرا وقتي نوبت ماست آسمون جاييي نداره واسه
من تنهايي درده درده هيچ کس را ندشتم هر گل پژمرده‌اي را تو کوير سينه کاشتم
____
چترم باز باشد يا بسته فرقي نمي كند ، بي تو آسمان دلم هميشه ابريست

 


نوشته شده توسط آزیتا در یکشنبه 18 فروردین1387 ساعت 16:49 | لینک ثابت |

حسادت ميکنم به رنگ ديوار?وقتي که اتفاقي سايش بدنت به پوستش را حس ميکند.

ميکنم?به آفتاب وقتي با نوازش آرام پوستت به گرمي ميبخشد
حسادت ميکنم به برگ گياه
وقتي در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هيجان زده و بي تاب و چرخان ميکند

وحسادت ميکنم به مادرت هم وقتي چند لحظه قبل از خواب به ياد تو لبخند ميزند و به تختت
که همه روزه به هم آغوشي شبت پريشان وبهم ريخته استو به فرش که چند تار مويت را
ميان پرزهايش نگه مي دارد و به آينه ات که هميشه و هر روز گرمي نگاهت را حس ميکند و
به کوچه ات?درختان باغچه ?چشمانت و به خودت وبه خدايت و به اين قلم که از تو نوشت

 

نوشته شده توسط آزیتا در چهارشنبه 14 فروردین1387 ساعت 14:19 | لینک ثابت |

سلام دوستانم

چه سال خوبیه امسال

ولادت حضرت محمد(ص) و امام جعفر صادق(ع) را بهتون تبریک میگم

دعا یادتون نره

نوشته شده توسط آزیتا در دوشنبه 5 فروردین1387 ساعت 18:2 | لینک ثابت |


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آزیتا در چهارشنبه 29 اسفند1386 ساعت 13:39 | لینک ثابت |

 

نوشته شده توسط آزیتا در سه شنبه 28 اسفند1386 ساعت 14:48 | لینک ثابت |

سلام دوستای خوبم

 دلم گرفته آخه دیروز اولین روز امامت صاحب الزمان بود ولی من یادم نبود

خیلی دوست دارم با آقامون که عشق همه ی عالمه و همه چشم انتظارشن حرف بزنم

سالروز خلافتشون بود و من تبریک نگفتم کاش آقامون میومدن وغصه رو از دل ما میبردن

دیروز دلم مثل غروب جمعه گرفته بود دلیلشو نمیدونستم ولی وقتی فهمیدم سالروز امامت اقامون بوده دلیلشو فهمیدم خوشحال شدم که اگه خودم یادم نیس دلم هوای آقا رو کرده برام افتخار بود

از دلم خجالت کشیدم

ولی چه جوری با این همه گناه درسته دلم برا آقام پر میزنه برا فرجش دعا میکنم ولی این چه دعاییه که ذره ای تلاش نمیکنم برای برآورده شدن اون

میدونم که همه ی ما منتظریم برا ظهورشون پس بیاین یه کم بیشتر در کارها و رفتارمون تامل کنیم

بیاید کاری کنیم که آقامون دوست دارن کاری که وقتی اومدن به ما افتخار کنن به چشم انتظاراشون

آقا جونم خیلی دوستت دارم و یعنی خیلی دوستتون داریم و منتظر ظهورتونیم

یا صاحب الزمان ادرکنی

میدونم خوب ننوشتم ولی شما خوب بخونید چون برا بهترین عالم نوشتم

 

صلوات برای تعجیل در ظهور آقامون فراموش نشه

نوشته شده توسط آزیتا در سه شنبه 28 اسفند1386 ساعت 10:58 | لینک ثابت |

 

از هنگامي که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز مي گذشت.
فرشته اي ظاهر شد و عرض کرد:چرا اين همه وقت صرف اين يکي مي فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد:دستور کار او را ديده اي ؟
او بايد کاملا'' قابل شستشو باشد، اما پلاستيکي نباشد.

بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگي قابل جايگزيني باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامني داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتي از
جايش بلند شد ناپديد شود.

بوسه اي داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوي خراشيده گرفته تا
قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت:شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد:فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته
باشند.
-اين ترتيب، اين مي شود يک الگوي متعارف براي آنها.

خداوند سري تکان داد و فرمود:بله.
يک جفت براي وقتي که از بچه هايش مي پرسد که چه کار مي کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روي صورتش است که وقتي به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را مي فهمد و دوستش دارد.

فرشته سعي کرد جلوي خدا را بگيرد.
اين همه کار براي يک روز خيلي زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
خداوند فرمود:نمي شود !!
چيزي نمانده تا کار خلق اين مخلوقي را که اين همه به من نزديک است،
تمام کنم.
از اين پس مي تواند هنگام بيماري، خودش را درمان کند، يک خانواده را با
يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.

فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
اما اي خداوند، او را خيلي نرم آفريدي .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمي تواني بکني
که تا چه حد مي تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد:فکر هم مي تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر مي کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد
.
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
اي واي، مثل اينکه اين نمونه نشتي دارد. به شما گفتم که در اين يکي
زيادي مواد مصرف کرده ايد.
خداوند مخالفت کرد:آن که نشتي نيست، اشک است.
فرشته پرسيد:اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت:اشک وسيله اي است براي ابراز شادي، اندوه، درد، نا اميدي،
تنهايي، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد اي خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها
واقعا'' حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير مي کنند.

همواره بچه ها را به دندان مي کشند.
سختي ها را بهتر تحمل مي کنند.
بار زندگي را به دوش مي کشند،
ولي شادي، عشق و لذت به فضاي خانه مي پراکنند.
وقتي مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتي مي خواهند گريه کنند، آواز مي خوانند.
وقتي خوشحالند گريه مي کنند.
و وقتي عصباني اند مي خندند.
براي آنچه باور دارند مي جنگند.

در مقابل بي عدالتي مي ايستند.
وقتي مطمئن اند راه حل ديگري وجود دارد، نه نمي پذيرند.
بدون کفش نو سر مي کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهي يک دوست مضطرب، با او به دکتر مي روند.
بدون قيد و شرط دوست مي دارند.

وقتي بچه هايشان به موفقيتي دست پيدا مي کنند گريه مي کنند و و قتي
دوستانشان پاداش مي گيرند، مي خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان مي شکند.
در از دست دادن يکي از اعضاي خانواده اندوهگين مي شوند،
با اينحال وقتي مي بينند همه از پا افتاده اند، قوي، پابرجا مي مانند.
آنها مي رانند، مي پرند، راه مي روند، مي دوند که نشانتان بدهند چه قدر
برايشان مهم هستيد.

قلب زن است که جهان را به چرخش در مي آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلي موجودند مي دانند که بغل کردن و
بوسيدن مي تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادي و اميد به ارمغان
مي آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند
زن ها چيزهاي زيادي براي گفتن و براي بخشيدن دارند

خداوند گفت:اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد:چه عيبي ؟
خداوند گفت:قدر خودش را نمي داند

نوشته شده توسط آزیتا در یکشنبه 26 اسفند1386 ساعت 16:59 | لینک ثابت |

باز چشم انتظارم مثل همیشه

باز قلبم تو را فریاد میزند ولی جوابی نمیشنود

مثل همیشه به امید دیدنت نشستم

به امید جواب این همه سوال سرگردان که با کلام تو پاسخ داده میشود

باز دلم به سوی تو پرواز میکند ولی بی آشیونه بر میگردد

تورا میخواهم با تمام وجود تو را میخواهم

تو را دوست دارم و به تو عشق میورزم

دلم با تو شادمان است و به امید وصال تو باقیست

چشم انتظارت میمانم تا بیایی

همیشه منظرت هستم ای عشق من

نوشته شده توسط آزیتا در یکشنبه 26 اسفند1386 ساعت 15:21 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط آزیتا در یکشنبه 26 اسفند1386 ساعت 14:36 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط آزیتا در یکشنبه 26 اسفند1386 ساعت 14:27 | لینک ثابت |

ب

ا سقوط دست هاي ما*در تنم چيزي فروريخت*هجرتت اوج صدام رو*از فراز شاخه آويخت

اي زلال سبز جاري*جاي خوب غسل تمعيد*بي تو بايد مردوپرمرد*زير خاک باغچه پوسيد

فصلي که من با توما شد*فصل سبز خواهش برگ*فصلي که ما بي تو من شد*

فصل خاکستري مرگ*تو بگو جز تو کدوم رود*نا جي لب تشنگي بود*جز تو آغوش کدوم باد

سايه گاه خستگي بود*بي تو بايد~بي تو بايد*تا نفس دارم ببارم*من براي گريه کردن

شونه هاتو کم ميارم*چشم تو با هق هق من*با شکستن آشنا نيست*اين شکستن آشنا نيست

اين شکستن بي صدا بود*هر صدايي که صدا نيست*اي رفيق نا خوشي ها*اين خوشي بايد بميره

جز تو همراهي ندارم* تا شب از من پس بگيره*با تو بدرود اي مسافر*هجرت تو بي خطرباد

پر تپش باشه دلي که*خون به رگهاي تنم داد........

 

نوشته شده توسط آزیتا در یکشنبه 26 اسفند1386 ساعت 13:50 | لینک ثابت |

چشمانم خيره شده!

به طلوعي درکرانه دور

اندکي روياء ، به خودم مي آيم

با پلک هايم رويا را کنار ميزنم

نگاهي تکراري!به آنچه بوده و هست

همچنان دراعماق درّه اي! نا اميد

با رويائي از طلوع در افق بي کران

قدم از قدم بر ميدارم

نه! توان رفتني نيست

ماُيوس زانوهايم را بغل ميکنم

سر را بر شانه ام خم ميکنم

و باز خيره ميشوم !!


خسته!!

نوشته شده توسط آزیتا در یکشنبه 26 اسفند1386 ساعت 13:36 | لینک ثابت |

 نمونه از بهترين عبارات عاشقانه



1) "ما نه براي يافتن فردي کامل، بلکه براي ديدن کامل يک فرد ناکامل عاشق ميشويم." – سام کين

2) "من باور دارم که دو انسان از قلبشان به هم متصلند، و مهم نيست که چه کار مي کنيد، که هستيد و کجا زندگي مي کنيد؛ اگر مقدر شده که دو نفر با هم باشند، هيچ مرز و مانعي بين آنها وجود نخواهد داشت." – جوليا رابرتز

3) "دوستت دارم نه به خاطر اينکه چه کسي هستي، به اين خاطر که وقتي با توام چه کسي ميشوم." – ناشناس

4) "زندگي به ما آموخته که عشق در نگاه خيره به يکديگر نيست، بلکه در يک سو نگريستن است." – آنتونيو دو سنت اگزوپري

5) "در عشق حقيقي، کوتاهترين فاصله بسيار طولاني است و از طولاني ترين فاصله ها مي توان پل زد." –هانس نوون

6) "عشق يعني وقتي دور هستيد دلتنگ شويد اما از درون احساس گرما کنيد چون در قلبتان به هم نزديکيد." –کي نودسن

7) "اگر هر بار که لبخند بر لبانم مي نشاني، مي توانستم به آسمان بروم و ستاره اي بچينم، آسمان شب ديگر مثل کف دست بود." – ناشناس

8) "بهترين و زيباترين چيزها در دنيا قابل ديدن و لمس کردن نيستند—بايد آنها را با قلبتان احساس کنيد." –هلن کلر

9) "اين عشق نيست که دنيا را مي چرخاند، عشق چيزي است که چرخش آنرا ارزشمند مي کند." – فرانکلين پي جونز

10) "اگر معناي عشق را مي فهمم، همه به خاطر توست." – هرمان هسه


 

نوشته شده توسط آزیتا در پنجشنبه 23 اسفند1386 ساعت 16:33 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط آزیتا در پنجشنبه 23 اسفند1386 ساعت 15:12 | لینک ثابت |

کرگدن گفت:نه ,امکان ندارد.کرگدنها نمی توانند با کسی دوست بشوند.

دم جنبانک گفت:اما پشت تو می خارد.لای چینهای پوستت پر از حشره های ریز است.یکی باید پشت تو را بخاراند.یکی باید حشره های تو را بردارد.

کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم.پوست من خیلی کلفت است.همه به من می گویند پوست کلفت.

دم جنبانک گفت:اما دوست عزیز,دوست داشتن به قلب مربوط میشود نه به پوست.

کرگدن گفت:ولی من که قلب ندارم,من فقط پوست دارم.

دم جنبانک گفت:این که امکان ندارد,همه قلب دارند.

کرگدن گفت:کو,کجاست؟من که قلب خودم را نمی بینم.

دم جنبانک گفت:خب,چون از قلبت استفاده نمی کنی,قلبت را نمی بینی.ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.

کرگدن گفت:نه,من قلب نازک ندارم,من حتما یک قلب کلفت دارم.

دم جنبانک گفت:نه,تو حتما یک قلب نازک داری,چون به جای اینکه دم جنبانک را بترسانی,به جای اینکه لگدش کنی, به جای اینکه دهن گشاد و گنده ات را باز کنی وآن را بخوری,داری با او حرف می زنی.

کرگدن گفت:خب , این یعنی چی؟

دم جنبانک گفت:وقتی که یک کرگدن پوست کلفت ,یک قلب نازک دارد یعنی چی؟یعنی اینکه میتواند دوست داشته باشد,میتواند عاشق شود.

کرگدن گفت:اینها که میگویی یعنی چه؟

دم جنبانک گفت:یعنی...بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم,بگذار...

کرگدن چیزی نگفت.یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت.فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید.

اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را بر می داشت.

کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید! اما نمی دانست از چی خوشش می آید.

کرگدن گفت:اسم این دوست داشتن است؟اسم این که من دلم می خواهدتو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟

دم جنبانک گفت:نه,اسم این نیاز است, من دارم به تو کمک می کنم و تو از این که نیازت بر طرف میشود احساس خوبی داری.یعنی احساس رضایت می کنی,اما دوست داشتن از این مهمتر است.

کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه میگوید.



روزها گذشت,روزها,هفته ها و ماه ها و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست.هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک مزاحم را از لای پوست کلفتش بر می داشت و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.



یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از اینکه دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های مزاحمش را می خورد احساس خوبی دارد,برای یک کرگدن کافی است؟

دم جنبانک گفت:نه,کافی نیست.

کرگدن گفت:درست است کافی نیست.چون من حس میکنم چیزهای دیگری هم دوست دارم.راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا کنم.

دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد, چرخی زد و آواز خواند, جلوی چشمهای کرگدن.کرگدن تماشا کرد وتماشا کرد و تماشا کرد, اما سیر نشد.

کرگدن میخواست همین طور تماشا کند.کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین.وقتی که کرگدن به اینجا رسید احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.

کرگدن ترسید و گفت:دم جنبانک,دم جنبانک عزیزم,من قلبم را دیدم.همان قلب نازکم را که می گفتی! اما قلبم از چشمم افتاد.حالا چه کار کنم؟

دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید.آمد و روی سر او نشست و گفت:غصه نخور دوست عزیز,تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.

کرگدن گفت:راستی,اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنباکی را تماشا کند و وقتی تماشایش میکند قلبش از چشمش می افتد,یعنی چه؟

دم جنبانک چرخی زد و گفت:یعنی اینکه کرگدنها هم عاشق میشوند!

کرگدن گفت:عاشق یعنی چه؟

دم جنبانک گفت:یعنی کسی که قلبش از چشمهایش میچکد.

کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید.اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند,باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد.

کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشمهایش بریزد,یک روز حتما قلبش تمام می شود.

آن وقت لبخند زد و با خودش گفت:من که اصلا قلب نداشتم,حالا که دم جنبانک به من قلب داد چه عیبی دارد؟!بگذار تمام قلبم را برای او بریزم

عشق می تواند در وجود هر کسی رخنه کند...

نوشته شده توسط آزیتا در پنجشنبه 23 اسفند1386 ساعت 14:5 | لینک ثابت |

اصلا در اين شکي نيست که من خيلي کوچيک کوچيکم اما نميدونم تنهايم از کجا آب ميخوره که حتي گوشه ايي از اونو هيچ کودوم از اين آدماي بزرگ بزرگ بزرگ پر نميکنن

 

هوا خاموش بود و چشمها خيس ، نگاه من تو را فرياد مي زد ... همين

 

عاشقانه

نوشته شده توسط آزیتا در چهارشنبه 22 اسفند1386 ساعت 16:58 | لینک ثابت |

Copyright (C) 2008, http://deletangeazi.blogfa.com. all right reserved
Design by Yas-Design

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

آزیتا اول آبان 1367 یزد


وقتي سر خط مي نويسيم زندگي نيم نگاهي هم به اخر خط داشته باشيم که کج نرويم زيرا زندگي يک بوم نقاشي است که در ان از پاکن خبري نيست

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب


نوشته های پیشین
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386


پیوندها
اشک ناز(محمد عزیزم)
سلطان ترفندهای ناب(مهران)
بقیه الله خیرلکم ان کنت مـــومنین(حسین)
گروه ژابیز
فقط خودم فقط خودت
اشک عشق
آهنگ عشق
سنجاقک کوچولو
میلاد
میم مثل من....میم مثل ما(غزل)
فروش سی دی های بدنسازی و کشتی کج
دهکده دانلود
گل آفتابگردون
ترانه های دلتنگی یک قطره باران
پادشاه خدایا(آرش)
کلیپ خفن
هزار و یک شب
تارا ستاره ی غرل فروش
رقص چشمات
خانه دل
عشق ماه و خورشید
بوس(دکتربوس)
دو همنفس
@آواره.مجنون.دیوانه@
باران عشق
بهروز
کد جاوا
علی واژه فروش
شبگرد تنها
تنهایی عاشقانه
دل نوشته
عطر بارون بوی سیب
عاشقانه(نیما)
رویای من مینا
حرفهای یک دل
فدای چشمات
سانی گرگ زخمی
فاصله یک نفس
با امید زندگی کنید
کاش دلم ....
دنیای سنگی
دنیا
ساحل یخی
پروانه ات خواهم ماند
دختر خاکستر نشین
اشکهای شبانه
سعید رضاپور(مانده ام تنهای تنها)
برگ طلا
عاشقی شاید
پسر آفتاب
دوستت دارم
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
عاشقونه
تنهاترین عاشق
فروشگاه سی دی های آموزشی ورزشی (محسن)
دکترمهران(سکسولوژی)
خدا همسفر جاده عشق ما (کاوان و نازنین)
سلامهای بی جواب
پرمیلا
در امتداد شب
شهرزاد اولین و آخرین عشق شهرام
اشکها و لبخندهای زندگی
سلام همسایه ی 2
نبینی ضرر کردی جیگر(مهداد)
ایرانی تنها
data_20 فناوری روز
موسسه هنری, تصویری رسا فیلم
قالب وبلاگ بلگفا
ایزدشهر

طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ