چشمانم خيره شده!
به طلوعي درکرانه دور
اندکي روياء ، به خودم مي آيم
با پلک هايم رويا را کنار ميزنم
نگاهي تکراري!به آنچه بوده و هست
همچنان دراعماق درّه اي! نا اميد
با رويائي از طلوع در افق بي کران
قدم از قدم بر ميدارم
نه! توان رفتني نيست
ماُيوس زانوهايم را بغل ميکنم
سر را بر شانه ام خم ميکنم
و باز خيره ميشوم !!

نوشته شده توسط آزیتا در یکشنبه 26 اسفند1386 ساعت 13:36 |
لینک ثابت |